توماس آلوا اديسون در روز يازدهم فوريه سال ۱۸۴۷ در شهر ميلان در ايالت اوهايوى آمريكا به دنيا آمد. بحق مى توان گفت كه اديسون يكى از آن افرادى بود كه از اقشار پائين اجتماع منشاء گرفت و بعدها به شهرت و ثروت فراوان رسيد (توماس اديسون در ...........
به تركه ميگن چرا خودترو به سپر ماشين ميمالي مگه مي خوام اوقات فراغتم سپري بشه
______________________________________________
به يه ترکه ميگن تو چرا ريش نداري ميگه اخه من به مامانم رفتم
______________________________________________
به تركه ميگن: نظرت درباره بند گردني موبايل چيه؟! ميگه :خوبه, فقط موقع شارژ گوشي يه 2 ساعتي ادم از كار و زندگي ميندازه
______________________________________________
يه ترکه ميره خواستگاري باباي عروس بهش ميگه اون گلی که زدي به يقت خارش اذيتت نميکنه ترکه ميگه خارش که نه ولي گلدونش که تو لباسمه بیچارم کرده
______________________________________________
نگاه منطقي يک ترک به زندگي : تا حالا فکر کردي اگه توماس اديسون نبود..مجبور بوديم تو تاريکي تلويزيون نگاه کنيم
______________________________________________
اي كه پا گذاشتي رو عشق من . اي كه در را بستي به روي من . در رو باز كن دستم مونده لاي در
______________________________________________
يه روز تلوزيون اردبيل راز بقا نشون ميداده که توش چند تا خر ميريزن سر يه شير و شير رو ميکشن ...تلوزيون اردبيل هم سرود ورزشکاران...دلاوران ... رو پخش ميکنه
______________________________________________
یکی از خدا میپرسه چرا اینقدر زنارو ملوس آفریدی؟خدا در جواب گفت:تا شما انهارو دوست بدارید.گفت پس چرا اینقدر احمق افریدی؟خدا گفت:تا اوناهم شمارو دوست بدارند
______________________________________________
رييس کل نيروي انتظامي اعلام کرد :دختران بي حجاب را 50000 تومان جريمه مي کنيم.قابل توجه پسرها قبل از ازدواج خلافي بگيريد
______________________________________________
به دليل توهين فيلم 300 به فرهنگ و تمدن ايران از اين پس اين گونه ميشماريم...298....299...گل محمدي... 301
به من ميگفت:
اگر از من جدا گردي
روي با يار ديگر آشنا گردي
من از درد و غمت يک دم نمي پايم
به خود گفتم:
اگر از من جدا گردد
رود با يار ديگر آشنا گردد
جهان از غم همی پاشد
و غم از ديوارها مي بارد
ولي روزي رسيد که از هم جدا گشتیم
ومن ديدم
نه او از دوري من مرد
نه من از غصه دق کردم
نه دنيا رنگ ديگر شد
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟
گفتم ....اگر وقت داشته باشید....
لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد چه پرسشی در
ذهن تو
برای من هست؟
پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟
پاسخ داد:
آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند
سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند؛ سپس ثروت خود را در
راه کسب
سلامتی دوباره صرف می کنند...
چنان با هیجان به آینده فکر می کنند که از حال غافل می شوند
به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
آن ها طوری زندگی می کنند؛انگار هیچ وقت نمی میرند
و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند
ما برای لحظاتی سکوت کردیم
سپس من پرسیدم..
مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟
پاسخ داد: یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
ولی می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند
یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد
کنید ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید
یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد بلکه کسی هست که
کمترین نیازوخواسته را دارد
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند ولی نمیدانند چگونه
احساس خود را بروز دهند
یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند ولی برداشت آن ها متفاوت
باشد
یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و
عفو خود نیز باشند
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی
فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای
همیشه
هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک پدرش درکنار دریاچه «رزیبمند» میزیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا سـپهسـالار بزرگ ارد پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین شـکسـت فاحشـی داد و در آن جنگ بود که کراسـوس سـردار رومی هم بقتل رسـید، بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی ها آنهائی را که دم از خودسـری نمی زندند در ملک ها و سـرزمین های پدریشـان میزیسـتند . هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد.
عشق در چشمان تو بود ، من به دنبال آن بروي لبانت مي گشتم ، اينست كه مي گريم
امروز كه بودنت را دل دل مي كنم اينك كه در حسرت نگاه دل انگيز تو هستم. يا فته ام
عشق را در وجودت ، چيزي كه بود چيزي كه در غفلت من بر من آشكار نبود .عشق نگاه تو
بود در عمق ديدگان زيباي تو بود . عشق بود ... من اما كم بودم
وقتي از تو مينويسم از فكر كردن باز ميمانم، وقتي از تو مينويسم در خيال فرو ميروم... وقتي از تو مينويسم نوشتن را فراموش ميكنم... وقتي از تو مينويسم عاشقتر ميشوم... براي تو مينويسم تا اندكي بيش با تو باشم... وقتي با تو هستم دنيا برايم زيباست، با تو بودن براي من دنياست... تو را خواستن غرور را شكستن است، تو را خواستن عشق را پذيرفتن است، تو را خواستن درك روياهاي باورنكردني است... و من تو را ميخواهم، اي افسونگر شبهاي تنهايي من
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاري بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
تو به من و سادگيم خنديدي
به من و عشق دلم
که پر از ياد تو بود
و به يک قلب يتيم
که خيالم مي گفت:
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر
تکه هاي دل خود را سر هم بند بزنم
نرو دستم به دامانت
نگو ديگر نمي آيي
که مي ميرم غريبانه
امان از درد تنهايي
حضور التماسم را
ببين درخيس چشمانم
بمان تو با من تنها
در اين احساس رويايي
صداي پاي دلتنگي
هراس لحظه هاي من
تويي آرام چشمانم
تويي که بس تماشايي
کويرخشک وتب ديده
پر از روياي بارانم
بزن اي نم،نم باران
تو که اعجاز دريايي
بهارمن بمان بامن
خزان را سخت ميترسم
بمان با من که ميپوسم
در اين زندان تنهايي
به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را
به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم او چیزی به من گفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی درد عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
دلم گلدان شب بو های رویا ست ؟
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من آن شب چه کردم ؟
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی. شکستی. خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی؟
به آنان که نفرت را مي شناسند
عشق بياموز
تا جهاني که در آن زيست مي کني
آينه ي عشق شود
وگرم درآغوشت بگيرد
اگر گناه تو باشي، گناه بسيار ست
چرا كه خاصيت اين نگاه بسيار ست
تويي كه در قفس چشم هات بي ترديد
پرنده هاي سفيد و سياه بسيار ست
چراغ چشم تو روشن نمي شود ديگر
كه آفتاب زيادست و ماه بسيار ست
كدام راه مرا مي برد به تركستان؟
ببين به كعبه رسيديم ... راه بسيار ست
برو به قصر عزيزان ولي مواظب باش
آهاي يوسف گمگشته چاه بسيار ست
اگر كلاه سرم مي رود ملالي نيست
در اين زمانه سرِ بي كلاه بسيار ست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اطاقم
دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را باران شست
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
تمام تنم يخ کرده ، نه بخاطر اينکه امروز آخرين برگهاي درختان پائيز زده روي زمين افتاده اند و اولين دانه هاي برف زمستاني مي بارند . قرار بود بهار امسال با هم به ديدن نسرينهاي آبي وحشي روي تپه ي آن علفزار دور دست که مي گفتي برويم ...
ای که دور از من و د ر ياد منی
با خبر باش که دنیای منی
شاديت شادی من غصه ات غصه من
قلب من خانه تو خانه ات قبله من
کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای ما نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
بازهم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
گفته بودی فردا
پشت این پنجره ها
غنچه ای میروید
و کسی می آید
روشنی می آرد
اکنون...
دیر گاهیست که من...
پشت این پنجره ها بیدارم
ولی اینجا حتی
بوته خاری هم نیست
من دگر میدانم
خانه ام تاریک است
و همواره بی تو
آسمان بارانیست