از کجا؟
به کجا؟
تو بگو دوست تو را باز کجا خواهم دید؟
روح من افسرده
عشق در غم مرده
و تمنا ها پوچ
و دگر احساسی بهر امیدی نیست

تو بگو، که در این ظلمت شب
من به به امید کدامین سحر و بوسهء گرم ، دیده در خواب کنم؟
به کجا؟
و چرا؟
نیستی تا که مرا با عطش بوسه خود غرقه در خواب کنی
و نگاهت آری
که دل بی کس من را، همچو پروانه سر شعلهء خود می رقصاند.
دیرگاهیست که هر روز به تنهایی خویش
بر سر جادهء هجرت که وداعم دادی، منتظر می مانم
و در این تنهایی ، به دلم می گویم:
که تو بر می گردی
جان من می سوزد ، از حقیقت آری
که تو دیگر هرگز
نزد من باز نخواهی آمد

خنده ام می گرید که چرا این همه سهل
باورم شد که تو میگفتی :
"دوستت می دارم"

با دلی پر غصه ،
به تمنای محالی که تو بر می گردی
منتظر خواهم ماند
و اگر جسم مرا ، سر خاکی دیدی
یادگاری به سر سینه من،
بنویس
"شانه ات تکیه گه بی کسیم بود،کنون دیگر خاک......"
"ایلیا"