کاش می شد که در این تنهایی
این همه بی کسی و محنت و غم
تو کنارم بودی
دست در دست و سرت بر شانه
لحظه ها را همه دم باز به یادم بودی
با نوازشها
اشکها
لبخندها
که شبانگاه و سحر
از دل و
جان و
تنم
به تو می بخشیدم
این زمان هم تنها
کاش یک لحظه گرم
در کنارم بود
و نمی دانم من! که چرا رفتی تو
و مرا
که پر از این همه احساس جنون
به دلت دوستی و خنده و عشق میدادم
باز هم بی کس و تنها به جفا بخشیدی
کاش می توانستم یک دم
شاد باشم و بگویم آری
روزگاری ،زیبا،توبهارم بودی
و چه افسوس که فهمیدم من
بهارم نه
بلکه جانم تو خزانم بودی
"ایلیا"