ساعاتی در مقابل آینه به تماشای خویش می نشینم ، هر زمان غرق در این تفکر
که این همه زجر کشیدن برای چیست؟ برای کیست؟ یا برای...؟
این همه دست سائیدن ، تمنا کردن و نرسیدن و در این همه اشک که قطره قطره،
تمام وجود مرا از حس دریا بودن تهی میکند و در پس هر سوال که با التماس از تو
برای نیازی می پرسم ، چه مفهومی نهفته است؟
لحظه هایی به حال خویش می گریم چرا که نمی دانم وفاداریم ، ماندنم ،دوست داشتنم
و تنهائیم به چه چیز می ارزد؟
به نگاه،به سلام،به احساس،تنهایی،اشک،عشق یا چه چیز دیگر؟
به نگاه نمی ارزد زیرا به مانند خاطرات ، نگاه هم به فراموشی سپرده می شود.
به سلام هم نه، زیرا که با نجوایی شروع و در سکون آخرین حرف خود به مرگ می نشیند.
به احساس ، تنهایی و اشک شاید! اما نه!!! احساس ، خیالیست ، تنهایی لحظه ایست
و اشک ریختن حالتی . بی گمان پس به عشق می ارزد.آری عشق به گریه کردن،تمنا کردن،
دوست داشتن و تنهایی می ارزد.
خوشحالم از اینکه هر چند به قیمتی گزاف عشق را به دست آوردم، ولی باز هم سوالی دارم؟
با آن همه سختی عشق را به دست آوردم و به تو تقدیم کردم و در ازای آن هیچ از تو طلب
نکردم .بارها و بارها این سوال را از خود پرسیده ام ولی پاسخش را نمی دانم،این بار تو بگو:
"براستی چه داشتی که به عشق می ارزید؟؟؟"