عشق فاصلهء گم شده ای بود میان نگاه من و تو.
فاصله ای میان دوستی گمشده قلب من با احساس تو ، آری عشق خلاصه همان حرفهائی بود
که برای گفتنشان هزاران بار بر گلو اجبار می کردیم و گونه هامان از گفتنشان به شرمی
سرخ می نشست و بر دستانمان لرزه های پر از ترس .
عشق منظره همان نگاه معصومانه ای بود که در هر زمان و در هر فرصتی از گوشه چشمان
هم به تاراج میبردیم ، و افسوس که چه آسان این کالای قیمتی را به غرورهای بی جای هم
به رایگان به فروش نشاندیم و و آنرا به قمار زندگی باختیم .
عشق معنی آن لبخندی بود که از پس حرفهای کودکانه مان تا آینده ادامه داشت
و آینده ، چه وحشتناک ما را بر سر دو راهی هولناکی قرار داد که یک سوی آن تنهایی مرگ بار
عشق بود و در سوی دیگر ، زیستن در کنار هم بی عشق به مانند حیواناتی که هدفی برای زیستن
خویش پیش رو ندارند.
فکر می کردم و دریافتم که عشق همانند چاهی بود عمیق و پهناور که انعکاس احساسات ما
در آن چه زیبا به گوش می رسید ولی حقیقتی از چاه که هنگام پا نهادن به آن بدست آوردیم
ترسی بود تیره که در رگانمان وحشتی از مرگ می دواند .

آری عشق همان اولین و آخرین نگاه ما بود و همان روئیای شیرینی که با فرو بستن چشمهایت
برای همیشه به فراموشی سپردی

و من در انتظار آن نگاه تا امروز به دنبال نگاهی آشنا ........
