در تنهایی خویش، میان باورهای کودکانه ام غرق شده ام
در میان سادگی ، پاکی و یک رنگی معصومانهء احساساتم
همیشه با خود گمان می کردم زددگی بسیار زیباست. پر از شادی و مهر
با خوشخیالی شروع کردم بی آنکه بدانم سر انجامم چیست؟،

تنها به دنبال "عشق" چشم بسته به هر سو دویدم
ولی انگار راهی جز بازگشت به خویشتن نداشتم.
هر زمان با خود می اندیشیدم که آری عشق را می توانم به دیگری تقدیم کنم
و سپس خود خریدار آن باشم ،
ولی این باور سخت دردناک است که همه عشق را "می ربایند"
و در ازاء آن چیزی نمی پردازند. حسرت می خورم !
که چرا ین گونه بی بها عشقم را به یک نگاه تو و به یک بوسه تلخ از دست دادم ؟
من تشنه بودم ، به محبت ، به عشق ، به دوست داشتن و با هم بودن ولی اکنون....
شاید تنهایی حقم باشد .زیرا بسیار باطل گمان می کردم که« لیلی هم روزی مجنون خواهد شد»
آرام آرام در لا به لای اشکهایم به ساده اندیشی خویش لبخند می زنم و به خود می گویم :
کاش هرگز عشقم را شروعی نبود تا اینک با فرو ریختن احساسم طعم تلخ جدائیش را تجربه کنم
اکنون دیگر درون سینه ام گرمایی وجود ندارد که با مهر آن خود را نوازش کنم و چشمانی
که لحظه ای ، حتی ثانیه ای تمنای نگاههای منتظرانهء مرا به تماشا بنشینند.
بغضم در نگاهم نه ، بر لبانم نه ،بلکه درون سینه ام ترکید و تمام وجود مرا
که غرق در خیال تو بود از هم فرو پاشید.
اینک زمان آن رسیده که چشمهایم را بگشایم و «باور کنم» که «نباید باور می کردم»
آن نگاههای پر فریب تو را . چه زیبا بود اگر می توانستم !!!...
اما من ، دلداه تر از آنم که مرگ بهار را باور کنم و در میان روئیاهایم پائیز را تاج بر سر نهم.
نه! باید باور کنم که هنوز عاشقم و عشق را « نه از تو» اما « برای تو » همیشه دوست خواهم داشت.